Sentient

Posted by Khorshid.~ (Tehran, Iran) on 21 June 2008 in Landscape & Rural and Portfolio.

چقدر خوب است
که ياد گرفته‌ايم
گاه برای نا آشناترين اهلِ هر کجــا حتی
خوابِ نـــــور و سلام و بـــوسه می‌بينيم
گاه به يک جاهايی می‌رويم
به دره‌های دوری از پسين و ستاره
از آواز نور و سايه ‌روشنِ ريگ
و می‌نشينيم لبِ آب
لبِ آب را می‌بوسيم
ريحان می‌چينيم
ترانه می‌خوانيم
و بی‌اعتناء به فهمِ فاصله
دهان به دهانِ دورترين روياها
بوی خوشِ روشنايی روز را می‌شنويم
بايد حرف بزنيم
گفت و گو کنيم
زندگی را دوست بداريم
و بی‌ترس و انتظار ... اندکی عاشقی کنيم
ما از هوای نشستن و تسليم ِباد و خوابِ شب خوشمان می‌آيد
ما دلمان اصلا با سلوکِ بی‌موردِ مرگ
آشنا نبوده، نيست، نخواهد بود
..